Tuesday, May 1, 2007
این بار تو سکوت کن...
دلم می خواهد بزنم بر روی شانه اش .وقتی با چشمان متعجبش مرا نگاه می کند بگویم که منتظرش بودم.بگویم که آمد ولی آنچه را که باید می شنید و می دید, نشنید و ندید.می دانم که اخم هایش در هم می روند و تا بخواهد شروع به زدن حرف های همیشگی کند انگشتانم را بر روی لبانش می گذارم.لبانش را می بوسم و می گویم که دیگر عادت کرده ام. واین بار من خواهم بود که می روم پیش از آنکه کلامی بگوید.