صورت مساله خیلی وقت است که پاک شده.دیگر نمی دانم داستان از کجا آغاز و کجا تمام شد.از تمام آنچه گذشت چیزی نمانده جز فلش بک هایی تلخ که لحظه هایم را آلوده می کنند.
دست هايش را حلقه كرده پشت سرش. نگاه ميكند به قناري زرد عاشقم كه توي قفس خودش را به در و ديوار ميكوبدميدانم آزادي برايش بهانه است. بيشتر دلش ميخواهد كسي دستش را بگيرد و كشان كشان دنبال خود به اين طرف آن طرف ببرد ولي باز هم خيره ميشود به قناري زرد عاشقم قناري ميخواند. همپاي هم ميزنند زيرآواز. گوشم رو ميگيرم. نميخواهم فريادهاي اسارتشان را بشنومزير لب زمزمه ميكنم: خودشان خواسته اند.غير از اين نيست
انگشتانم دور فنجان هنوز ميچرخند. تا كجايش را نميدانم. فقط ميدانم بين تمام خطوط ته فنجان باز هم آن دخترك كج خلق نشسته تا برايت طنازي كند و تو اخم كني و بگويي ديگر نازت خريدار ندارد!باز هم انگشتانم را دور فنجان ميچرخانم راستش خسته شدم از اين همه خطوط در هم كه چيزي بيشتر از اين طنازي ها برايت ندارد
دلم می خواهد بزنم بر روی شانه اش .وقتی با چشمان متعجبش مرا نگاه می کند بگویم که منتظرش بودم.بگویم که آمد ولی آنچه را که باید می شنید و می دید, نشنید و ندید.می دانم که اخم هایش در هم می روند و تا بخواهد شروع به زدن حرف های همیشگی کند انگشتانم را بر روی لبانش می گذارم.لبانش را می بوسم و می گویم که دیگر عادت کرده ام. واین بار من خواهم بود که می روم پیش از آنکه کلامی بگوید.