انگشتانم دور فنجان هنوز ميچرخند. تا كجايش را نميدانم. فقط ميدانم بين تمام خطوط ته فنجان باز هم آن دخترك كج خلق نشسته تا برايت طنازي كند و تو اخم كني و بگويي ديگر نازت خريدار ندارد!باز هم انگشتانم را دور فنجان ميچرخانم
راستش خسته شدم از اين همه خطوط در هم كه چيزي بيشتر از اين طنازي ها برايت ندارد