دست هايش را حلقه كرده پشت سرش. نگاه ميكند به قناري زرد عاشقم كه توي قفس خودش را به در و ديوار ميكوبدميدانم آزادي برايش بهانه است. بيشتر دلش ميخواهد كسي دستش را بگيرد و كشان كشان دنبال خود به اين طرف آن طرف ببرد
ولي باز هم خيره ميشود
به قناري زرد عاشقم
قناري ميخواند. همپاي هم ميزنند زيرآواز. گوشم رو ميگيرم. نميخواهم فريادهاي اسارتشان را بشنومزير لب زمزمه ميكنم: خودشان خواسته اند.غير از اين نيست